مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

82

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خاله ايشان بفرست كه ديدار ايشان را شوقمند است . ولى اى دايه ، كار حسن را پوشيده دار . وقتى كه فرزندان ازو بگيرى ، بگو كه خواهرت بديدار تو نيز مايل است . آنگاه تو فرزندان او را بسرعت بياور و او را بگذار كه بآرام و تانى بازآيد . تو خود از بيراهه سفر كن و شبانروز همىآى و مبادا كسى را از كار حسن آگاه كنى . و اى دايه ، بدان كه من سوگند ياد ميكنم كه اگر خواهر من زن اين جوان و فرزندان او از آن اين باشد ، مضايقت نكنم از اينكه زن و فرزندان خود برداشته ، به شهر خويش سفر كند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و دوازدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملكه با عجوز سوگند ياد كرد كه : من او را از بردن زن و فرزندان خود ممانعت نكنم ، بلكه او را يارى ميكنم . عجوز بسخن ملكه اعتماد كرد و آنچه ملكه را در دل بود ، ندانست . آنگاه عجوز ، دست ملكه را بوسه داده ، بسوى حسن بازگشت و او را از گفتهء ملكه آگاه كرد . حسن را از شادى ، عقل برفت . برخاسته ، زمين ببوسيد . عجوز گفت : اى فرزند ، بدان كه من سبب جمع آمدن تو با زن و فرزندان تو گشته‌ام . اكنون خوش‌دل باش و خاطر آسوده دار . پس از آن حسن را وداع كرده ، بازگشت . حسن اين دو بيت برخواند : دارم ز انتظار تو اى ماه سنگ‌دل * دل گرم و آه سرد و غم افزون و صبر كم دارم ز اشتياق تو اى سرو سيم‌بر * رخ زرد و اشك سرخ و لبان خشك و ديده تر آنگه عجوز بسوى جزيرهء كه خواهر ملكه نور الهدى در آنجا بود ، روان شد . و ميانهء آن شهر و شهر خواهر نور الهدى ، سه روزه مسافت بود . چون عجوز